![]() |
![]() |
|
| صهبای صفا بر جان و دلمان گوارا |
|
عمه سادات سلام علیک ـ سلام بر تو، خداوند آشنايى برقرار كند ميان ما و شما در بهشت، و ما را در زمره شما محشور كند و ما را بر حوض پيامبر شما وارد كند، و ما را با كاسه جدّ شما از دست علىّ بن ابى طالب سيراب كند ـ صلوات خدا بر شما باد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 2:32 توسط صهبای صفا |
|
|
آيا كسى هست كه با من هم ناله شود؟
آيا كسى هست كه من اشكهايم را با گريههايش پيوند بزنم؟ آيا كسى هست كه من غريبانه سر بر شانههايش بگذارم و هاى هاى بگريم؟ آيا شعله هيچ چشمى همزبان اشكهاى من خواهد شد؟ آيا مويههاى من در اين برهوت غربت، طنين همراهى خواهد يافت؟ كجاست كشتزار حسرتى كه من به اشك چشم، آبيارىاش كنم؟ كجاست دلِ شكستهاى كجاست ناله خستهاى، كجاست چشم شوره بستهاى كه من با ضجه و مويههايم به همدلىاش برخيزم؟ اى فرزند احمد! آيا بالاخره راهى به سوى تو هست؟ آيا ديدار تو ممكن است؟ آيا زيارت تو ميسر است؟ آيا ملاقات تو شدنى است؟ آيا راهى به رؤيت تو مىانجامد؟ آيا اين گذران روزهاى ما، يك روز به تو مىرسد؟ آيا اين مسير عمر، جايى به تو پيوند مىخورد؟ آيا از اين همه درهاى بسته، روزنى به سوى تو هست؟ آيا از اين همه لحظه، يكى به حضور تو متبرك مىشود؟ آيا تو آمدنى هستى؟ آيا روى تو ديدنى است؟ آيا جمال تو به تماشا نشستنى است؟
پس كى به چشمه سار وجود تو مىتوان رسيد؟ پس كى از زلال خوشگوار حضور تو مىتوان نوشيد؟ چه طولانى شد اين عطش! چه طاقت سوز شد اين تشنگى! كى مىشود صبح، ناشتاى چشمهايمان را به نگاه تو بگشاييم؟ كى مىشود شام، تصوير تو را به قاب خوابهايمان ببريم؟ كى مىشود شب و روزمان در فضاى ظهور تو بگذرد؟ كى مىشود عطر ظهور تو در شامه وجود بپيچد؟ كى مىشود صداى گامهاى آمدنت در گوش هستى طنين بيندازد؟ ۱
و مسير عمر، جايى به تو پيوند خواهد خورد وا از اين همه درهاى بسته، روزنى به سوى تو خواهد داشت و از اين همه لحظه، يكى به حضور تو متبرك خواهد شد و روى تو ديدنى است و جمالت به تماشا نشستنی ۱- برگرفته از دعای ندبه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 فروردین1387ساعت 13:46 توسط صهبای صفا |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است ، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است . درد دل آدمی را بیدار می کند ، روح را صفا می دهد ، غرور و خود خواهی را نابود می کند. نخوت و فراموشی را از بین می برد ، انسان را متوجه وجود خود می کند . انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند ، فراموش می کند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است ، فراموش می کند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمی پاید، فراموش می کند که جسم مادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت می کند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود ، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود ، به پیش می تازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمی شود. اما درد آدمی را به خود می آورد ، حقیقت وجود او را به آدمی می فهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک می کند و دست از غرور کبریایی برمی دارد ، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را می فهمد و آن را توجه نمی کند . خدایا تو را شکر می کنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم . خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است . خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم ظلم چه گناه نابخشودنی است . خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد . خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم . خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند . خدایا من کوچکم ، ضعیفم ، ناچیزم ، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم . به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم . ای حیات با تو وداع می کنم با همه زیباییهایت ، با همه مظاهر جلال و جبروت ، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها ، با همه وجود وداع می کنم . با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من ، می دانم شما چابکید، می دانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید ، می دانم فداکارید ، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آئید ، اما من آرزوئی بزرگتر دارم ، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم ، به حرکت در آئید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید . این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها وامیدها ومسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید .ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید . شما سالهای دراز به من خدمت کرده اید ، از شما می خواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید . ای پاهای من سریع وتوانا باشید ، ای دستهای من قوی ودقیق باشید ، ای چشمان من تیزبین وهوشیار باشید ، ای قلب من ، این لحظات آخرین را تحمل کن ، ای نفس ، مرا ضعیف وذلیل مگذار ، چند لحظه بیشتر با قدرت واراده صبور وتوانا باش. به شما قول می دهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید،آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد.دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد.دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ،لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد. خدایا! وجودم اشک شده ، همه وجودم از اشک می جوشد ، می لرزد ، می سوزد و خاکستر می شود. اشک شده ام و دیگر هیچ ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد . خدایا تو را شکر می کنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید. والسلام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 3:57 توسط صهبای صفا |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آن شب که وداع یار با یاران بود
از اشک فراق دیده خونباران بود گشتند به گرد یار پروانه وشان یعنی که حسین شمع دلداران بود در این وبلاگ بیشتر نظرم بر نقل مطالب زیبا و ارزشمندی هست که می بینم یا در دعاها آمده است. اگر گاه سخنی از خود گفتم بر احساسم غالب نشدم و قلم جسارت مرا تحمل کرده. آنرا در بخش دفتر می آورم. الهی ما را به آنچه تو می پسندی موفق و به صالحین ملحق گردان |
| آرشیو موضوعی |
|
کرامت زهد ورع توبه شیطان امام حسین ع سخنان امیر بیان امام زمان عج اخلاق دعا دفتر جهاد با نفس صحیفه سجادیه معاد و بازگشت |
|
RSS
|