تبليغاتX
صهبای صفا
صهبای صفا بر جان و دلمان گوارا
 

چادر!
مادرم زهرا
پاکی و حجب و حیا!
مادرم زهرا
معصومیت!
مادرم زهرا
چادر خاکی !
مادرم زهرا


زهرا جان به ما نظر فرما
آنجا که هجمه های بی فرهنگی و ظلم به دختران و و پسران و زنان و مردان این روزگار بیداد میکند
مهدی جان العجل

کیست که بیاید و پاکی و خوبی و زیبایی را از نو ترسیم کند


چادر خاکی مادرم زهرا

پیشانی بند شهدا یا زهرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 1:17  توسط صهبای صفا | 
 

ما در دانشگاه توحید اسم نوشته ایم  همه چیز برای این است که ما به توحید برسیم

که نگاه دوبین ما واقع بین شود

که حقیقت عالم را ببینیم

باید گسست هرچه ما را به غیر وابسته کرده

هر آنچه آزادگی را از ما گرفته

زنجیرهای بندگی غیر خدا را

 

یادمان باشد در چه دانشگاه عظیمی نشسته ایم و یادمان نرود نبوغمان را

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1390ساعت 1:56  توسط صهبای صفا | 
 

جذب نوشته هایش  شده بودم
صفایی
از امام حسين ميگفت 
از ديدارامام  با گنهكاري تا  دستش را بگيرد و آزادش كند
 او اسب تيز پايش را تقديم ميكرد
 
من به دست امام فكر مي كردم که بسویم دراز شده بود...
در انديشه بودم كه دعوت امامم را ...
 
خدايا ميترسم
 
از مصحف كربلا ميگفت مصحف پاره پاره علي اكبر
 
من به ياد مصحف كربلا افتادم
ميترسم
يا حسين
ميترسم جدا شدن از تو را
مصحف كربلايي كه بايد بخوانم علي اكبر است؟ أشبه الناس برسول؟
من چگونه تو را بخوانم! چگونه نزديك تو شوم؟آيه آيه خدا!
بزرگي... عظيمي ...مگر ميتوان نزديك تو شد و تو را خواند
يعني تويی مصحف کربلا؟
اي خدا منهم به گوشه گوشه اين حادثه نزديك شدم جراحت خورده ام و گوشه اي إفتاده ام 
حسين من بعد از واقعه زنده است
 و به زخم ديده ها و از حال رفته ها آب ميرساند آب گرمش بر دهان بسته ام جاري ميشود
اي خدا
او پرستاري ميكند
اي خدا همين شرمندگي بس 
 شرمنده ترم نكن از حماقتم
چقدر ناداني !
او زنده است و نمي ميرد و واقعه تمام شده و ديگر دشمن را به او تعرضي ممكن نيست
او زنده است 
تو نترس كه زنده بودنش از آب خوردن تو فاش شود
خداي من
آبم داد
 دستم را طلبيد
من آماده نبودم
 
فبصرك اليوم حديد 
 
 فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
 
آيا پند گيرنده اي هست؟
خدايا لحظه هاي غفلت
الهي خذ بيدي
يا إلهي يا من بيده ناصيتي
خذ بيدي 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 18:16  توسط صهبای صفا | 

 

ان تنصرالله ینصرکم

برای او یاری او بپاخیز از زمین بکن جداشو به عرش سر بزن

برای او

اگر یاریش کنی

او تو را یاری میکند

چه زیبا  تو را جواب میدهد

و

 و یثبت اقدامکم

و قدمهایت را ...

این خطاب اوست

مخاطب ماییم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 10:7  توسط صهبای صفا | 

 


دلم برای تو تنگ میشود

من سالها چشمان تو را دیدم و ندیدم

خدایا

دلم برای تو ای زیبا تنگ میشود

من سالهاست خود را از تو از تو جدا کرده ام و می پرسم چرا رنگ ها به چشمم قشنگ نمی آیند چرا همه چیز مبهم و گنگ و بی معناست

چرا همهمه ها بی صدا هستند

من با آب حرف میزدم جواب نمیشنیدم

می پرسیدم

مگر میشود آب جواب ندهد مگر می شود پرنده بیهوده بال بزند مگر میشود تابلو های نقاشی تو را نفهمید....

منظره های تو را در هستی مرور میکردم می اندیشیدم که چرا اندیشه هایم به جایی نمیرسند

می پرسیدم چرا نمازم گاه و بی گاه است چرا همیشه در نماز نیستم

من دلم برای بلندی تو تنگ میشد و خود را به هر جا می زدم تا تو را بیابم

و متعجب بودم که تو  پیش منی پس چرا دوری ؟؟؟

تو که همیشه هستی چرا همیشه  نیستی؟؟؟؟


خداوندا


با کدام نام تو را بخوانم ای که نامهایت تمام هستی را پر کرده اند


به دنبال تو گشتن و سرگشتی هایم

منزهی تو از تو هرچه میرسد نیکوست

که تو ما را دوست داری


امروز آمده ام بار دیگر شهادت دهم پیش چشم تو پیش نگاه زیبای تو در حضور تو

پیش تو می گویم

عالم همه محضر توست

همه از توست همه بسوی توست

همه از توییم همه بسوی توییم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 14:11  توسط صهبای صفا | 

 

 بچه هایم که کوچک بودند و خانه را نا مرتب می کردند  خواب که بودند به بازی ها و شلوغ کاری هاشون  نگاه می کردم  و لذت می بردم

امروز که تو را در درخت و آسمان و  حتی ساخته های بشر میدیدم

میدیم که همه چیز تویی

که تورا دوست دارم

میدیدم

حتی ...

همه چیز را دوست دارم

چقدر ساده از کنار تو گذشتم   از کنار آب و درخت و خیابان و ماشین و ...

چقدر ساده تو را که در همه هستی بودی و هستی ندیدم

چقدر ساده تو را ندیدم

خدایا مرا ببین

این منم 

به پیشگاه تو آمده ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 11:56  توسط صهبای صفا | 
 

وقتی احمدی روشن که رحمت خدا بر او و بر سایر شهدا و امام شهدا  باد را هم شهید کردند پیش خودم گفتم شاید حوانان از رفتن در این عرصه بترسند

ولی فردای آن روز گروهی از جوانان خداترس و شجاع ما اعلام کردند که ما متقاضی تغییر رشته خود به این رشته هستیم

پیامی روشن

سلام بر روشن

 

و امروز شاهد درخشش تازه ای از فعالیت آنان هستیم

و

دیروز

شاهد خوش درخشیدن دوباره مردم بودیم

گوارایتان باد این پیروزی

جاودان و پاینده باد راه شهدا

 

شهیدان

صدایتان را فریاد خواهیم کرد

سلام بر تو

ای شهید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 16:2  توسط صهبای صفا | 
 

أَفَلا تَذَكَّرُونَ

 

 بیداری

 فَاسْعَوْا إِلى‏ ذِكْرِ اللَّه‏

 

 


+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 19:40  توسط صهبای صفا | 
 

دعوت حق از آن اوست!

و كسانى را كه (مشركان) غير از خدا مى‏خوانند، (هرگز) به دعوت آنها پاسخ نمى‏گويند!

آنها همچون كسى هستند كه كفهاى (دست) خود را به سوى آب مى‏گشايد تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسيد!

و دعاى كافران، جز در ضلال (و گمراهى) نيست! (۱۴ سوره الرعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1390ساعت 12:26  توسط صهبای صفا | 
 

   چه خيرى است در سرايى كه چون بنايى شكسته فرو مى ريزد

             يا چه فايده در عمرى كه چون توشه اى پايان يافتنى به سر مى رسد

چه سودى در روزگارى ، كه سرانجام چون راهى كه پيموده مى شود، پايان مى يابد.

    در پى چيزى رويد كه خداوند بر شما فريضه ساخته و از او بخواهيد تا شما را در اداى آنچه از شما خواسته توفيق دهد.

                 دعوت مرگ را به گوشهاى خود برسانيد،

                                           پيش از آنكه شما را دعوت كنند.

نهج البلاغه خطبه ۱۱۲ 

از سایت غدیر 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 19:5  توسط صهبای صفا | 
 

         نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

             تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

       بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را

    من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است

امید در کمر زرکشت چگونه ببندم

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ                 

 

 

گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

    به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی

     تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

           اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

دقیقه​ایست نگارا در آن میان که تو دانی

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1390ساعت 0:27  توسط صهبای صفا | 
 

عرفه بود و روز شناخت

                      که بفهمی چه هستی و بشناسی خدایت را ،

                               جایگاه تو در عالم کجاست؟؟؟

   فهمیدی کجای این عالمی؟؟امامت را دیدی؟؟؟دیدی کجاست تا تو هم همانجا باشی؟؟؟/؟و....

در عرفه  عارف شدی در مشعر شعور یافتی حال می روی تا به سوی مقصود راه یابی

و  می دانی که باید قربانی کنی باید ذبح کنی هر آنچه او نمی پسندد که داشته باشی

یا شاید چون فرزندی که متولد شده بند نافت را قطع کنی

همه بند ها را باید برید، باید بالا بروی ،نخ و بند و طناب یا غل و زنجیر هایی  تو را به زمین وصل کرده،

 باید قطع کنی ،

انقطاع کامل  

تا سبک شوی و به آسمان مقصود بروی تا صعود کنی

انقطاع

منقطع شو

ببُر بندهایت را همه بندهایت را

قربانی به قربانگاه شده

تو خود ذبیح الله شده ای

به سرزمین منا در آمده ای

در آ

عید بر تو مبارک

عید بر تو مبارک

 

گمشده ای داری

ندبه بخوان

راه بیافت

در پی معشوق

او را خواهی یافت

گمشده تو کعبه است

کعبه همان امام است

برو بدور یار بگرد هفت دور طواف کن  نماز عشق بخوان به بالا نگاه کن تا عرش برو  تجدید بیعت کن  دستت را ببر به سویش  به حجر الاسود ،

بیعت کن

حجر الاسود دست اوست دست خداست

امامت را بشناس

پرده کعبه را بگیر ،عبایش را  ببوس  ،سلام ! مهدی جان سلام ! ما را هم ببین ،

عجب عظمتی!

سبحان الله

الله اکبر

برو برای سعی

بین صفا  ،خانه اش را ببین ،دلت صفا گرفت نه؟ و مروه

و...

 

آخر تو میهمان شده ای

ضیوف الرحمان !

میهمانی خوش گذشت ؟سوغات ما فراموش نشود

آب زمزم ،نشانه هجرت، صفا،بوی یار،و....

 


یادت نرود عرفه را
یادت بماند که با غلها و زنجیرها،با نخ ها و طناب های متصل به زمین نمیشود به آسمان رفت
چون بادکنکی که رها شود باید رها شوی اما  باید وصل باشی باید نگاهت به عرش باشد ،به امامت، به آسمان به عرش
خود را به وسعت آسمان بسپر
به آسمان ولایت
که هدر نروی و گم نشوی متحیر نمانی ،بیجهت این طرف و آنطرف نروی ،که خسته و سرگردان نشوی
که عروجت تو را به عرش برساند
                                              
                                                   تا روی زمین هم در آسمان باشی مانند امامت ، مانند کعبه

 

اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآيَةً مِنْكَ وَارْزُقْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ

و خدا روزیش را بر شما نازل کرد و  تو مراقب باش کافر نشوی و نعمتش را آنسان که شایسته است  شکر کنی ....
قَالَ اللَّهُ إِنِّي مُنَـزِّلُهَا عَلَيْكُمْ فَمَنْ يَكْفُرْ بَعْدُ مِنْكُمْ فَإِنِّي أُعَذِّبُهُ عَذَابًا لا أُعَذِّبُهُ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِينَ 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 13:30  توسط صهبای صفا | 
 

عرفه بود و روز شناخت

                       بفهمی چه هستی و بشناسی خدایت را ،

                               جایگاه تو در عالم کجاست؟

   فهمیدی کجای این عالمی؟امامت را دیدی؟دیدی کجاست تا تو هم همانجا باشی؟و....

در عرفه که عارف شدی در مشعر که شعور یافتی می روی تا به سوی مقصود راه یابی

و در این راه می دانی که باید قربانی کنی باید ذبح کنی هر آنچه او نمی پسندد که داشته باشی

یا شاید چون فرزندی که متولد شده بند ناف را قطع کنی

همه بند ها را باید برید، باید بالا بروی ،نخ و بند و طناب یا غل و زنجیر هایی  تو را به زمین وصل کرده،

 باید قطع کنی ،

انقطاع کامل  

تا سبک شوی و به آسمان مقصود بروی تا صعود کنی

انقطاع

منقطع شو

ببر بندهایت را

قربانی به قربانگاه شده

تو خود ذبیح الله شده ای

به سرزمین منا در آمده ای

در آ

عید بر تو مبارک

گمشده ای داری

ندبه بخوان

راه بیافت

دنبال معشوق

او را خواهی یافت

گمشده تو کعبه است

کعبه همان امام است

برو بدور یار بگرد هفت دور طواف کن  نماز عشق بخوان تجدید بیعت کن  دستت را ببر به سویش  به حجر الاسود ،

بیعت کن

دست اوست دست خداست

امامت را بشناس

پرده کعبه را بگیر ،دامنش را  ببوس

برو برای سعی

بین صفا  ،خانه اش را ببین ،دلت صفا گرفت ؟و مروه

و...

یادت نرود عرفه را

یادت بماند که با غلها و زنجیرها،با  نخ ها و طناب های متصل به زمین  نمیشود به آسمان رفت

چون بادکنکی که رها شود

خود را به وسعت آسمان بسپر آخر تو میهمان شده ای

ضیوف الرحمان میهمانی خوش گذشت ؟سوغات ما فراموش نشود

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 12:51  توسط صهبای صفا | 
 

ای تمامی عشق

ای شهید جاوید

تو از کدامین پله بالا رفتی که به عرش رسیدی؟

تو کدام اوج را گرفتی که حضیضی نداشتی؟

دلم باز هوای یاد تو را کرد

لبخند تو چه دلنشین است

خدایا باز هم اشک هایم جاری شد

دلم که برایش تنگ میشود روحم اوج می گیرد

خدایا ما را به راه اینان

اینان که نعمت دادی هدایت کن

نه اینکه فقط راه نشانمان دهی نه دستمان گیر و خودت راهمان بر

شهید عزیز بوی تو در فضای عالم پیچیده و ما به بوی تو راه می یابیم

بوی تو بوی خوش حضور است

بوی خوش وصال

بوی تو ترنم پرواز است

زمزمه ی ساده بودن

سبک بودن

پاک بودن

آزاد بودن

تو بوی محبت می دهی

بوی صفا

مهر

غیرت

شجاعت

صبر

ایستادگی

تو تماشاگه رازی

تو عشقی

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 20:18  توسط صهبای صفا | 
 

به رمز بنویسم

تو ببینی

من مثل همان مورچه که تا آب از آسمان آمد خیال کرد دنیا را سیل برده وقتی من نیستم دنیا باشد یا نباشد

ولی  مورچه چه هست که کله پاچه اش چه باشد

و اما

تو می گویی من در پیش عظمتت که هستم

این مورچه دلش گرفته ای خدا

آمدم اینجابدور از هیاهو با تو صحبت کنم

ولی     

من خواستم سازم را طور دیگری کوک کنم انگار این ساز ما هم زنگ زده اصلا هماهنگ با ساز عالم نیست هر چه بررسی کردم دیدم نه ظاهرش باطنش از شش جهت ولی نمیشود  باید گوش کنم انگار  من نوای تو را در عالم گم کرده ام صدای تو را نمی شنوم شاید گوشهایم را چیزی سنگین کرد ه شاید هم خوابم صدایت را نمی شنوم شاید چیز دیگری مانع شده یک گشت و گزار کوتاه در زیبایی های خلقت بزنم  شاید هم ...

می دانی برای من نشیندن صدای تو عذابم شده ... چرا لبخند میزنی ...چه گفتم مگر ... احساس میکنم از روی سادگی باز خیالی کردم ...شنیدن موسیقی عالم برای آدمهای بزرگ است و من یادم نبود چقدر بچه ام

باشد ولی من هم کودکانه دست در دست تو می خواهم .اگر اینجا حرم است و طواف هر کس با پای خودش باید باشد ولی با تو که می توان طواف کرد

میدانی می ترسم .لا تستطیع معی صبری را چه کنم؟

من کودکی خردسالم پای رفتنم نیست تو در آغوشم بگیر و گرد حرم طوافم ده

من وقتی در آغوش تو ام احساس آرامش و امنیت می کنم میبینم آنچه بلند قامت میبیند

متشکرم 

 این سفر بی همرهی خضر نکن

 

                                                                 یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 2:46  توسط صهبای صفا | 
 

 

فرصت ها به سرعت می گذرند و ما به سوی آخرت و مرگ پیش می رویم

دیروز کسی می میرد و کسانی داغدار

فردا هم نوبت عده دیگری است

و ما یا رفته ایم یا داغدار عزیزی خواهیم شد

 

 

قدر لحظه های بودن را ، لحظه های با هم بودن را بدانیم

قدر فرصت ها را بدانیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 12:28  توسط صهبای صفا | 

 

اماما تو را فراموش نخواهیم کرد 

سلام بر تو

راهت پر رهرو

سلام بر تو

سلام بر اجداد بزرگوارت

سلام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 خرداد1390ساعت 1:1  توسط صهبای صفا | 
 

گل نرگس یادت هست چه روزها با یادت .....

تو هم سلاممان می دادی و نگاهمان می کردی و لبخند می زدی

مهدی جان یادت هست چه روزگار خوشی داشتیم

آن وقت ها هر وقت صدایت می کردیم و تو پاسخمان میدادی اوج میگرفتیم تا خدا... عجب عشقی است بی نهایت ،بالا برنده ،صفا دهنده ،مکث میکنم ....آخر باید ....

مهدی جان تو جواب سوالمان را بده بین کشش ها گیر کرده ایم هر جاذبه ای مارا می برد

می خندی؟

می گریی؟

مرا ببخش

من جهل دارم جاهلم

بازخواستم می کنی؟

که تو دیگر چرا با این همه نشانه با این همه لطف و این همه شهود !!!! ببخش ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 خرداد1390ساعت 12:6  توسط صهبای صفا | 
 

هرگاه مؤمن تصميم بر ترك گناه گرفت، روح و روانش را از آلودگى گناه خالى نموده و به مقام تخليه رسيده است. سپس اگر روح و روان پاكش را با زيورهاى فضايل اخلاقى بيارايد به مقام تحليه و آراستگى رسيده، و اگر از اين مرحله نيز بالا رفت و دل و روح خود را آينه جمال الهى نمود، عظمت خدا در او تجلّى مى‏كند، و او به مقام مظهريت مى‏رسد كه عالى‏ترين درجه عرفان و اخلاق است. به اين ترتيب پايه نخست اين مقام عالى و ملكوتى، دورى از گناه است.

بر همين اساس وقتى كه پيامبر(ص) در آخرين جمعه ماه شعبان، در مسجد النّبى در مدينه خطبه‏اى در شأن ماه رمضان القاء فرمود، و پاداش چند برابر اعمال نيك در اين ماه را گوشزد كرد، و حتى فرمود: «تلاوت يك آيه در اين ماه معادل تلاوت همه آيات قرآن پاداش دارد» در قسمت پايانى خطبه، حضرت على(ع) پرسيد: «برترين عمل در اين ماه چيست؟» پيامبر(ص) در پاسخ فرمود: «افضل الاعمال فى هذا الشّهر الورع عن محارم اللّه؛ برترين كارها در اين ماه، پرهيز و دورى از حرام و معصيت خدا است.»

 

ادامه ...

برگرفته از سایت http://tebyan-zn.ir/

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 2:8  توسط صهبای صفا | 

 

تصور كنيم  :
 
بانكي داريم كه در آن هر روز صبح 86هزار و 400 تومان 
به حساب ما 
واريز مي شود و تا آخر شب فرصت داريم 
همه پولها را خرج كنيم ،‌چون 
آخر وقت حساب، خود به خود خالي مي شود . 
 

در اين صورت 

چه خواهيم كرد ؟

 

البته كه سعي مي كنيم

تا آخرين ريال را خرج كنيم !

 

هر كدام از ما چنين بانكي داريم : بانك زمان

 

هر روز صبح ،‌در بانك ما 86400 ثانيه اعتبار

ريخته مي شود

و

آخر شب، اين اعتبار به پايان مي رسد .

 

هيچ برگشتي نيست و

هيچ مقداري از اين زمان

به فردا اضافه نمي شود .


 

هر لحظه گنج بزرگي است، ‌

گنجمان را مفت از دست ندهيم .

باز به خاطر بياوريم كه

زمان به خاطر هيچكس منتظر نمي ماند .

ديروز به تاريخ پيوست و بازگشتی ندارد .

 

فردا معمایی است که نمی دانیم آن را
خواهیم دید یا نه .

و امروز هديه است . 

 

امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 22:8  توسط صهبای صفا | 

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت بغمزه ما را خون خورد و می پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم

یکساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در هدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد بفریاد ار خود بسان حافظ

قرآن زبر بخوانی در چارده روایت

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 0:35  توسط صهبای صفا | 

 

«اى موسى!

من پروردگار توام! كفشهايت را بيرون آر، كه تو در سرزمين مقدس «طوى‏» هستى!

و من تو را (براى مقام رسالت) برگزيدم; اكنون به آنچه برتو وحى مى‏شود، گوش فراده!

من «الله‏» هستم;

            معبودى جز من نيست!

                                          مرا بپرست،

                                                    و نماز را براى ياد من بپادار!

 

بطور قطع رستاخيز خواهد آمد! مى‏خواهم آن را پنهان كنم، تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود، جزا داده شود!

پس مبادا كسى كه به آن ايمان ندارد و از هوسهاى خويش پيروى مى‏كند، تو را از آن بازدارد; كه هلاك خواهى شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 14:45  توسط صهبای صفا | 

 

به آهی که از سینه ای سوخته
کشد شعله تا عرش اعلا قسم

به اشکی که از دیده ی عاشقی
به دامن چکد ژاله آسا قسم

به آن دردمندی که نومیدوار
فروبسته چشم از مداوا قسم

به آن خسته دل لاله ی داغدار
که بنشسته تنها به صحرا قسم

به آن ناله هایی که پر میکشد
به سوی خدا نیمه شبها قسم

به آن آتشین پرتو ایزدی
به ذات خداوند یکتا قسم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 14:50  توسط صهبای صفا | 
 

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم         از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

سرمایه ز کف رفت و تجارت ننمودیم        جز حسرت و اندوه متاعی نخریدیم

بس سعی نمودیم که ببینیم رخ دوست     جانها به لب آمد رخ دلدار ندیدیم

شمشیر کجت راست کند قامت دین را        هم قامت ما را کز هجر تو خمیدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 11:12  توسط صهبای صفا | 

 

رفتم که خار از پا کشم            محمل ز چشمم دور شد

یک لحظه ای غافل شدم              صد سال راهم دور شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 21:50  توسط صهبای صفا | 
 

آداب داخل شدن به مسجد

امام صادق (ع ) فرمود:
چون به در مسجد مى رسى ، بدان كه درگاه پادشاهى عظيم را قصد نموده اى كه جز پاكان ، بر گستره فرش او گام ننهند وجز صدّيقان به همنشينى او نايل نيايند. پس با ترس ، به محضر او درآى ، چنان كه از پادشان ترسانى ؛ چرا كه اگر غافل باشى ورعايت ادب وتعظيم ، نكنى در خطرى عظيم خواهى بود.
بدان كه او بر هر عملى ، به عدل وفضل ، قادر وتواناست . پس ، چنانچه رحمت وفضل خويش را بر تو معطوف فرمايد، طاعت اندك تو را خواهد پذيرفت وثوابى بسيار عطا خواهد كرد وچنانچه با تو از در عدل درآيد واستحقاق خويش را در بندگى ، صدق واخلاص خواهان شود، تو را محروم وطاعتت را ردّ مى كند؛ اگر چه بسيار باشد، كه بر آنچه خواهد، توانا وفعّال است .

در محضر او به ناتوانى ، تقصير در بندگى وفقر خويش اعتراف نما، زيرا كه تو به سوى او براى عبادت وانس روى نموده اى وبه او نيازمندى . بايد بدانى كه درون وباطن خلايق بر او آشكار است . در پيش او چون فقيرترين بندگان باش وقلب خويش از هر امرى كه تو را از قرب خدا محروم كند خالى دار؛ كه او پاك ترين وخالص ترين اعمال را مى پذيرد.


بنگر كه از كدام ديوان ديوان رستگاران يا دفتر سيه بختان نامت خارج مى شود، پس چنانچه شرينى مناجات ولذّت مخاطبات او را به ادراك آورى وجام رحمت وكرامتش را، به سبب روى آوردنت بدو واجابت او بنوشى ، براى خدمتش ، صلاحيّت يافته اى ؛ پس داخل شو كه اذن وامان از آن تو است . ودر غير اين صورت ، وارد مشو وتوفق كن ؛ مانند آن كسى كه راه چاره اش قطع گشته ، واميدش بريده شده ، واجل اش فرا رسيده است .


چنانچه خداوند عزّ وجلّ ببيند كه با صداقت بدو پناه آورده اى ، با ديده راءفت ورحمت ولطف به تو خواهد نگريست وبدان چه خود دوست دارد وبدان راضى است ، موفّقت مى دارد؛ چه او كريم است وگرامى داشتن بندگان مضطر وسوختگان درگاهش را كه خواهان خرسندى اويند، دوست مى دارد.
خداى تعالى فرمايد: (كيست آن كس كه درمانده را (چون وى را بخواند) اجابت مى كند، وگرفتارى را برطرف مى گرداند...).

مصباح الشریعه

سایت غدیر

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 10:53  توسط صهبای صفا | 

 

متن کامل شعر زیبای عمان سامانى:
وداع آخر امام حسین علیه السلام

ديـگرم شـورى به آب و گـل رسيد 
گـاه مـيـدان دارى ايـن دل رسـيد 
نـوبت پـا در ركـاب آوردن اسـت 
اسب عشرت را سوارى كـردن است 
تنگ شد ساقى دل از روى صـواب 
زين مى عشرت مرا پـر كن شـراب 
كز سر مستـى سبـك سـازم عـنان 
سرگران بر لـشكـر مـطـلب زنان 
روى در ميـدان ايـن دفـتر كـنـم 
شرح مـيدان رفـتن شـه ، سر كـنم 
بـازگـويـم آن شـه دنـيـا و ديـن 
سـرور و سرحـلقه اهـل يـقـيـن 
چون كه خـود را يكه و تنها بـديـد 
خـويشتن را دور از آن تـن هـا بديد 
قـد براى رفـتن از جـا راست كرد 
هر تدارك خاطرش مى خواست ، كرد 
پـا نهـاد از روى هـمّت در ركاب 
كـرد با اسب از سر شـفـقت خطاب 
كـاى سبك پـر ذوالجناح تـيـز تك 
گـرد نـعـلت سرمـه چـشم مـلك 
اى سمـاوى جـلوه قـدسـى خرام 
وى ز مـبـدأ تا معـادت نـيـم گـام 
رو به كـوى دوست منهاج من است 
ديده واكـن وقت مـعراج مـن است 
بد به شـب معراج آن گـيتى فـروز 
اى عـجب معراج من باشـد به روز 
تـو بـراق آسـمـان پـيمـاى مـن 
روز عـاشـورا شـب اسـراى من 
پس به چالاكى به پشت زيـن نشست 
اين بگـفت و برد سوى تـيـغ دست 
اى مشعشع ذوالفـقـار دل شـكـاف 
مدتـى شد تا كه مانـدى در غـلاف 
آنـقدر در جاى خود كردى درنـگ 
تـا گرفت آييـنـه اسـلام ، زنـگ 
من تو را صـيقل دهـم از آگـهـى 
تا تـو آن آيـينه را صيـقـل دهـى 

* * *

خواهرش بر سينه و بر سر زنان 
رفـت تا گـيرد بـرادر را عنان 
سيل اشكش بـست بر وى راه را 
دود آهش كرد حـيران شـاه را 
در قفاى شاه رفتى هـر زمـان 
بانگ مهلا مهـلااش بر آسمـان 
كاى سوار سرگران كم كن شتاب 
جان من لختى سبك تر زن ركاب 
تا ببـوسم آن رخ دلـجـوى تو 
تا بـبويم آن شـكـنج مـوى تو 
شه سراپا گرم شوق و مست ناز 
گوشه چشمى بدان سو كرد بـاز 
ديد مشكين مويى از جنس زنـان 
بر فلك دستى و دستى بر عـنان 
زن مگـو مرد آفرين روزگـار 
زن مگو بنت الجلال اخت الوقار 
زن مگو خاك درش نقش جبـين 
زن مگو دست خدا در آسـتـين 

* * *

پس ز جان بر خواهر استـقبال كـرد 
تا رخـش بـوسد الـف را دال كـرد 
همچـو جان خود در آغـوشش كشيد 
اين سخـن آهسته در گـوشش كـشيد 
كاى عـنـان گير من آيا زيـنـبـى؟ 
يـا كـه آه دردمـنـدان در شـبـى 
پيش پـاى شـوق زنجيـرى مـكـن 
راه عـشق است عنان گـيرى مـكن 
با تـو هستـم جـان خواهر هـمسفر 
تو به پا ايـن راه پويى مـن به سـر 
خانه سوزان را تو صاحب خانه باش 
با زنان در هـمرهـى مردانه بـاش 
جان خـواهـر در غمم زارى مكـن 
با صـدا بـهـرم عـزادارى مكـن 
هست بر من نـاگـوار و ناپـســند 
از تـو زينب گـر صـدا گردد بلـند 
هر چه باشـد تو على را دخـتـرى 
ماده شيرا كى كـم از شـيـر نـرى 
با زبـان زيـنـبى شه آنچه گـفـت 
با حسيني گـوش زينب مـى شـنفت 
گوش عشق آرى زبان خواهد زعشق 
فهم عشق آرى بيان خواهد ز عـشق 
با زبـان ديـگـر اين آواز نـيـست 
گوش ديگـر محـرم اين راز نـيست 

* * *

اى سخنگو لحظه اى خاموش بـاش 
اى زبان از پاى تا سر گـوش باش 
تا بـبـينم از سر صدق و صـواب 
شاه را زينب چه مى گويد جـواب 

* * *

عشق را از يك مـشيمه زاده ايـم 
لب به يـك پـستان غم بـنهاده ايم 
تـربيت بـودت بر يك دوشـمـان 
پرورش در جيب يك آغـوشمـان 
تا كنيم ايـن راه را مسـتانه طـى 
هر دو از يك جام خوردستـيم مى 
تو شهادت جستى اى سبط رسـول 
من اسيرى را به جان كردم قـبول 
خودنمايى كن كه طـاقت طـاق شد 
جان تـجلّى تـو را مشـتاق شـد 
حـالتى زيـن به براى سير نيست 
خودنمايى كن در اين جا غير نيست 

* * *

قـابـل اسـرار ديد آن سـيـنـه را 
مسـتـعـد جـلـوه ديـد آيـيـنه را 
معنى اندر لوح صورت نـقش بسـت 
آنچه از جان خواست اندر دل نشست 
آفـتـابى كـرد در زيـنـب ظهـور 
ذره اى زآن آتـــش وادى طــور 
شد عيان در طور جـانـش رايــتى 
خـرّ مـوسى صعـقـا زان آيـتـى 
عين زينب ديـد ز ينب را بـه عيـن 
بلكه با عيـن حـسين ، عـين حـسين 
غـيب بين گرديـد بـا چشم شـهـود 
خواند بر لـوح وفـا نقـش عـهـود 
ديـد تابى در خـود و بى تاب شـد 
ديده خـورشيد بــيـن پـر آب شد 
صورت حالـش پـريـشانى گرفـت 
دست بـى تابى به پيـشـانى گرفـت 
خواست تا بـر خرمـن جنس زنـان 
آتـش انـدازد انـا الاعــلا زنـان 
ديد شه لب را به دنـدان مـى گـزد 
كز تو اين جـا پـرده دارى مى سزد 
رخ ز بـى تـابى نـمى تـابى چرا 
در حضور دوسـت بى تابـى چـرا؟ 
كرد خـوددارى ولـى تـابـش نبود 
ظرفـيت در خـورد آن آبـش نـبود 
از تـجـلّـى هاى آن سـرو سهـى 
خواست زيـنب تا كـند قـالب تـهى 
سايـه سـان بر پاى آن پـاك اوفتاد 
صحيه زن غش كرد و بر خاك اوفتاد 

* * *

از ركـاب اى شهـسوار حـق پرست 
پاى خالى كن كه زيـنب رفـت ز دست 
شـد پـيـاده بر زمـين زانـو نـهـاد 
بـر سـر زانـو سـر بـانـو نـهـاد 
گفت وگـو كـردنـد با هـم مـتـصل 
ايـن بــآن و آن بــايــن از راه دل 
ديگر اين جا گفت وگو را راه نيست !! 
پـرده افـكنـدند و كـس آگاه نـيست

 

از سایت  ایران ویج

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آذر1389ساعت 22:24  توسط صهبای صفا | 
 

سلام برتو (اى حسين بن على) و بر پدرانِ پاك و طاهِـرَت،

سلام برتو و بر فرزندانِ شهيدت،

سلام بر تو و بر خاندانِ يارى دهنده ات (به دين الهى)،

سلام بر تو و بر فرشتگانِ مُلازمِ آرامگاهت،

سلام بر آن كشته مظلوم،

سلام بر برادرِ مسمومش، سلام بر على اكبر سلام بر آن شير خوارِ كوچـك

سلام بر آن بدن هاى برهـنه شده، سلام بر آن خانواده اى كه نزديك (و همراه سَروَرشان) بودند،

سلام بر آن به خاك افتادگان در بيابان ها، سلام بر آن دور افتادگان از وطن ها، سلام بر آن دفن شدگـانِ بدون كفن،

سلام بر آن سرهاى جدا شده از بدن، سلام بر آن حسابگر (اعمالِ خويش براى خدا) و شكيبا،

سلام بر آن مظلومِ بى ياور،

 سلام بر آن جاى گرفته در خاكِ پاك، سلام بر صاحـبِ آن بارگـاهِ عالى رتبه، سلام بر آن كسى كه ربّ جليل او را پاك و مطهّر گردانيد، سلام بر آن كسى كه جبرئيل به او مباهات مى نمود، سلام بر آن كسى كه ميكائيل در گهواره با او تكلّم مى نمود،

سلام بر آن كسى كه عهد و پيمانش شكسته شد،

 سلام بر آن كسى كه پرده حُرمَتش دريده شد،

 سلام برآن كسى كه خونش به ظلم ريخته شد، سلام برآنكه با خونِ زخم هايش شست و شو داده شد، سلام بر آنكه از جام هاى نيزه ها جرعه نوشيد،

 سلام بر آن مظلومى كه خونش مباح گرديد،

سلام بر آنكه در ملأ عام سرش بريده شد، سلام بر آنكه اهل قريه ها دفنش نمودند،

 سلام بر آنكه شاهرَگش بريده شد،

 سلام بر آن مدافعِ بى ياور،

سلام بر آن مَحاسنِ بخون خضاب شده،

سلام بر آن گونه خاك آلوده،

 سلام بر آن بدنِ برهنه ،

 سلام بر آن دندانِ چوب خورده ،

 سلام برآن سرِ بالاى نيزه رفته، سلام بر آن بدن هاى برهنه و عريانى كه در بيابان ها(ىِ كربلاء) گُرگ هاى تجاوزگر به آن دندان مى آلودند، و درندگان خونخوار بر گِردِ آن مى گشتند،

 سلام برتو اى مولاى من و برفرشتـگانى كه بر گِـردِ بارگاه تو پَر مى كِشند ، و اطرافِ تُربتـت اجتماع كرده اند،

....

 زیارت ناحیه مقدسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آذر1389ساعت 18:58  توسط صهبای صفا | 

 

خدایا تو قادری بگو مرا چه شده چه کنم کجا روم جز تو چه پناهی دارم دلم به هر سو می رود و مرا تنها می گذارد الهی تنها نباشم

الهی من سمت و سویی ندارم

گاه این می کشد گاه آن  گاه این سو می روم گاه آن

تو ما را از این کشمکش ها رها کن که تنها با تو باشیم برای تو و به سوی تو

اله من

رو به من کن

اقبل علی

الها گر تو دست نگیری دست گیری نخواهم داشت 

رحم کن

نگاهم کن

 
نگاهم به پنجره است درختی خشک شده و برگ ریخته

مرا یاد چیزی میاندارذ چیزی در دلم تکان می خورد ... طبیعت...

چیزی که منتظر دیدنش بودم

چه حس دل خواهی

دلم به طلب بر می خیزد

می خواهم بدوم د خیال را در آغوش بگیرم اما نمیشود  مانعی این جاست

پی دلم بودم اما  نرسیدم...

گل نرگس یادت هست چه روزها با یادت عشق بازی می کردیم تو هم سلاممان می دادی و نگاهمان می کردی و لبخند می زدی

مهدی جان یادت هست چه روزگار خوشی داشتیم

آن وقت ها هر وقت صدایت می کردیم و تو پاسخمان میدادی  اوج میگرفتیم تا خدا...  عجب عشقی است بی نهایت ،بالا برنده ،صفا دهنده ،مکث میکنم ....آخر باید ....

مهدی جان تد جواب سوالمان را بده بین کشش ها گیر کرده ایم  هر جاذبه ای مارا می برد

می خندی؟

می گریی؟

مرا ببخش

من جهل دارم جاهلم

بازخواستم می کنی؟ که تو دیگر چرا با این همه نشانه با این همه لطف  و این همه شهود  !!!! ببخش ...

نوشته هایم را باز خوانی کردم  دیگر جاذبه ها کمرنگ شده اند آخر پیش تو همه چیز رنگ می بازد

حال منم که باید انتخاب کنم

این حر است میان دوزخ و بهشت  ؟یا عمر بن سعد در خیمه آقا؟

 

ای دل بگو چه می کنی  میروی یا می مانی؟؟

هر روز عاشورایی است و هر زمین کربلایی دارد

 

اِلهى وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ فَاَجابَكَ

وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ

فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً


اِلهى لَمْ اُسَلِّطْ عَلى حُسْنِ ظَنّى قُنُوطَ الاْياسِ وَلاَ انْقَطَعَ رَجاَّئى مِنْ جَميلِ كَرَمِكَ


خدايا قرارم ده از كسانى كه او را خواندى و پاسخت داد

و در معرض توجه قرارش دادى و او در برابر جلال تو مدهوش گشت

و از اين رو در پنهانى با او به راز گويى پرداختى و او آشكارا برايت كار كرد

خدايا به خوش بينى من نااميدى را مسلط مكن و اميدم را كه به
كرم نيكويت دارم قطع مكن

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 آذر1389ساعت 19:18  توسط صهبای صفا | 

 

 شد محرم باز

 

یا اهل العالم قتل الحسین بکربلا عطشانا

 

                                                       این طالب بدم مقتول بکربلا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آذر1389ساعت 16:36  توسط صهبای صفا | 
 
صفحه نخست
آرشیو
درباره وبلاگ
آن شب که وداع یار با یاران بود
از اشک فراق دیده خونباران بود

گشتند به گرد یار پروانه وشان
یعنی که حسین شمع دلداران بود



در این وبلاگ بیشتر نظرم بر نقل مطالب زیبا و ارزشمندی هست که می بینم یا در دعاها آمده است.
اگر گاه سخنی از خود گفتم بر احساسم غالب نشدم و قلم جسارت مرا تحمل کرده.
آنرا در بخش دفتر می آورم.




الهی ما را به آنچه تو می پسندی موفق و به صالحین ملحق گردان



پیوند با دوستان
منِ او
وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ
کمال انسانی و عروج روحانی در سلوک عرفانی
هفت پیکر
پروانه مهاجر
روزهای عاشقی
وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ
خزائن رحمت پروردگار
پاسخ گویی به سوالات و شبهات دینی
ضریح پنهان
پاسخ به پرسش ها و شبهات اعتقادي
بغض گرفته
نخل میثم
غروب شلمچه
دریچه ای به سوی ملکوت
چفیه
شلمچه
ghobar-e-haram
××در محفل قرآن××
آرشیو پیوندها
نوشته های پیشین
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشيو
آرشیو موضوعی
کرامت
زهد
ورع
توبه
شیطان
امام حسین ع
سخنان امیر بیان
امام زمان عج
اخلاق
دعا
دفتر
جهاد با نفس
صحیفه سجادیه
معاد و بازگشت
پیوندها
آیت الله جوادی آملی
سايت طهور
مرکز اطلاع رسانی شهید آوینی
مراحل اخلاق در قران کریم-آية الله جوادی آملی
علوم و معارف اسلام
رساله لُبّ‌اللُباب در سير و سلوك
رساله سير و سلوك منسوب به بحرالعلوم
صالحين شيعه
نشریه فرهنگی اجتماعی پرتوی سخن
کتب استاد شهید مطهری
نهج البلاغه
خطابه غدير ...
اخلاق در قران کریم-مكارم شيرازي
چند سخنرانی
مناجات خمسین عشر
دعای ندبه و دعاى عهد
سخنرانی و مناجات
جستجوگر پایگاههای شیعه
سایت غدیر
شرح چهل حدیث از امام خمینی
شرح حدیث جنود عقل و جهل
جهاد با نفس
سايت طهور
شاعران کهن
منهاج
یاسین مدیا
ترجمه صوتی قران
زيارت جامعه كبيره
ادب فناى مقربان (شرح زيارت جامعه كبيره)
تفسير ترتيبى تسنيم آیت الله جوادی آملی
مصباح الشريعه
زیارت ناحیه مقدسه
آموزش تصويري رساله توضيح المسائل
تفسير قرآن
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 

Example


onUnload="